فرصت
شرایط کم کم داشت تغییر می کرد نمی دونستم چی شده ؟
میشه این گذران عادی زندگی با این همه مشکلات هم
بدتر بشه ؟ انگار یک چیزی رو فراموش کردم مگه میشه تمام
اینها به یک باره از بین برند چشمام سیاهی می رفت گوشهام
قادر به شنیدن نبودند عرق سردی تمام بدنم رو فرا گرفته بود
قادر به حرکت نبودم و دستام حسی نداشتند و به نظر
درکهای مادی قدرتی نداشتند
تمام اون داشته ها در مدت کوتاهی دیگه نبودند تمام چیزهایی
که سالها وجود داشتند و خوشحال بودم !!!
ولی باز انگار تک تک سلولهام تقلا می کردند و فرصت می خواستند
یک فرصت کوتاه ! خیلی کوتاه !!
که بتونم جبران کنم ... چه چیزی رو فراموش کرده بودم ؟
چیزی رو که شاید هیچوقت بهش فکر نکرده بودم !!! یک
دم و بازدم که خیلی عادی به نظر میاد
وای خدای من منو ببخش چطور تونستم تو رو فراموش کنم
این همه لطف و مهربونی تو رو فرصتهایی که بهم دادی و میدی
تو منو فراموش نمی کنی چطور تونستم تو رو فراموش کنم ! ؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 12:8 توسط : محمد سیروس
لحظه
وقتی بدنبال چیزی هستیم و اصرار بر بدست آوردن می کنیم
انگار بیشتر از ادم فاصله می گیره و سریعتر از ما حرکت می کنه
رسیدن همین جاست !!
یک کمی اگه دقت کنیم
رسیدن لحظه ای است که در آن هستیم !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:0 توسط : محمد سیروس
انگیزه
آنقدر شادی تا شما را مطبوع سازد
آنقدر حرکت تا شما را تقویت کند
آنقدر اندوه تا حالت انسانی به شما دهد
آنقدر امید تا شما را خوشحال کند
آنقدر شکست تا شما را متواضع کند
آنقدر موفقیت تا شما را مشتاق کند
آنقدر دوست که به شما آرامش دهد
آنقدر ثروت تا احتیاجات را برآورد
آنقدر شور و شوق که آینده نگر باشد
آنقدر ایمان تا افسردگی را برطرف کند
آنقدر تصمیم تا هر روز را بهتر از دیروز گرداند
اشو
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:20 توسط : محمد سیروس
