شکایت
خدایا
از تو به تو شکایت دارم
خدایا
آرزو کردم گفتی صبر داشته باش
اون هم تو نگفتی
نشونه هایی از صبر نشونم دادی
خدایا
از ظلم از بی عدالتی از دورویی گفتم سکوت کردی
از بی قراری دل خودم گفتم سکوت کردی
از اشک چشم بی ریای کودکان یتیم گفتم سکوت کردی
از صدای له شدن گلبرگ گل گفتم سکوت کردی
خدایا
از غروب خورشید و از دلگیری های خودم گفتم سکوت کردی
از سپیدی صبح و طلوع خورشید گفتم سکوت کردی
خدایا
تا کی سکوت تا کی سکوت
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:51 توسط : محمد سیروس
دوردستهای خیالی
تجربه بالا رفتن از کوه چه لذت بخش و دلنشینه
از چند روز قبل برنامه ربزی کردیم تمام لوازم مورد نظر رو برداشتیم
وبرای رفتن آماده شدیم و حرکت کردیم برای رسیدن به پای کوه چند ساعتی
راه بود وقتی رسیدیم قله به سختی دیده میشد و من چه دوردستها رو می دیدم
چه راههایی رو برای رسیدن به قله درسر می پروراندم صعود آغاز شد
هر چی به قله نزدیکتر می شدیم و پائین رو نگاه می کردیم باور کردنی نبود
چون راه زیادی نیومده بودیم ولی از پائین چه دور به نظر میرسید بعد از پنج ساعت
رسیدیم قله ارتفاع 4850 متری در حال استراحت روی قله بودیم به نظرم اومد
صعود از کوه چقدر شبیه عمر انسانه تا زمانی که سن و سال کمی داری چه
دور دستها رو می بینی و راهی رو که پشت سر گذاشتی راهی نبود که از
قبل می دیدی اصلا دور دستی نبود راهی بود کوتاه که فقط ذهن ما بزرگش
میکرد واقعا چرا اینجوری به نظر میرسه ؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:14 توسط : محمد سیروس
