پرنده عاشق.
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر
انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت و علاقه او به حیوان بتدریج از بین رفت
پرنده نیز بدون پرواز کردن زندگی بیهوده ای را می گذراند و بتدریج تحلیل رفت
درخشش پرهایش محو شد و به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز
کردن قفس کسی به ان توجهی نمی کرد . سرانجام روزی پرنده مرد . زن دچار
اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید ولی هرگز قفس را به یاد
نمی آورد . تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین یار پرنده را
خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود اگر زن اندکی دقت
می کرد بخوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان
به ارمغان آورد آزادی آن حیوان و انرژی بالهایش در حال حرکت کردن بود
زنگ خانه او را به صدا دراورد از مرگ پرسید : چرا سراغ من آمدی ؟
مرگ پاسخ داد برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی اگر اجازه
می دادی به آزادی برود و باز گردد هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن
ادامه بدهی حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به من نیاز داری ...
از کتاب یازده دقیقه نوشته پائولو کوئلیو
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:51 توسط : محمد سیروس
پرنده عاشق
روزی روزگاری پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ مستقل
و اماده برای پرواز با آزادی کامل هرکس ان را در حال پرواز می دید خوشحال می شد
روزی زنی عاشق اون شد در حالی که دهانش از شگفتی بازمانده بود . باقلبی که تپش تند
داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز پرنده می نگریست پرنده به زمین
نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند....زن پذیرفت ... هردو با هماهنگی کامل
به پرواز درامدند زن پرنده را تحسین می کرد و می پرستید ولی در عین حال می ترسید
می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوستان های دوردست برود مبادا به سراغ پرندگان دیگر
برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز دراید زن احساس حسادت کرد .....احساس
تنهایی کرد ...اندیشید این بار که پرنده بیاید دیگر اجازه نمی دهم برود پرنده هم عاشق
شده بود روز بعد بازگشت به دام افتاد و در قفس زندانی شد زن هر روز به پرنده
نگاه می کرد و همه هیجاناتش در ان قفس بود ان را به دوستانش نشان می داد و انها
به او می گفتند تو همه چیز داری
پایان داستان رو می تونید حدس بزنید
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:44 توسط : محمد سیروس
فاصله
همه ما دو جنبه کلی داریم
۱- گفتاری
۲- رفتاری
هر کسی در طول زندگی اگر بتونه فاصله این دو را از هم
کم و کمتر کنه در حال انجام کار بزرگی است
وای بحال کسی که اصلا حرفی برای گفتن نداره
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:1 توسط : محمد سیروس
بخت و اقبال
ما همیشه برای راه رفتن سعی می کنیم قدمهامون رو طوری برداریم
که زمین نخوریم اگه زمین یخ زده و برفی و خیس و سنگ ریزه
داشته باشه تمام حواسمون رو جمع می کنیم که یه موقع
پامون سر نخوره و اگه راهی نا امن باشه از اونجا عبور نمی کنیم
اینها رو گفتم برای اینکه ادمهایی که ورد زبونشون اینه که من شانس
ندارم و یا نگاه کن مرغ سعادت روی شانه اون نشست.
اصلا شانس ساخته ذهن خودمون هست و در مورد مرغ سعادت و
یا بخت و اقبال : همیشه روی شانه های کسی فرود میاد که
اون شانه ها رو برای نشستن امن بدونه و این هم موقعی
میسر میشه که با افکار درست و مثبت اون جای امن رو در
در خودمون بوجود بیاریم
بوجود اوردنده بخت و اقبال فقط و فقط خودمون
هستیم
و به عوامل بیرونی هیچ ارتباطی ندارد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:7 توسط : محمد سیروس
