شکر
ستوده باد نگاهی را که
نهال را درخت می بیند
ستوده باد نگاهی را که
قطره را دریا می بیند
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:8 توسط : محمد سیروس
حستجو
دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی
دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:51 توسط : محمد سیروس
عشق و ترس
عشق و ترس نمی توانند در کنار هم باشند
زیرا پذیرش یکی
انکار دیگریست
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:3 توسط : محمد سیروس
دید تازه
اگر غمگین و ناراحت و خشمگین و نا امید شوم
به خود یاد اوری می کنم
می توان دنیا را با چشم دیگر نگریست
من می توانم انتخاب کنم ناراحتی کنونی خود را از
دید تازه ببینیم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : محمد سیروس
تجربه
يکشنبه 12 شهريور1385 ساعت: 1:43
هر شب به پنجره ی اتاقم نگاه می کردم یک شب تصویر ماه توجه من رو جلب کرد تا اون شب انگار اصلا ماه رو ندیده بودم و چند شب گذشت و من دیگه به دیدنش عادت کرده بودم و با خودم گفتم خدایا شکر من هم برای خودم یه ماه دارم چه خوبه ماه داشتن. هر شب مات و مبهوت اون می شدم ماه من هر شب مثل شب قبل بود مثل ماه بقیه نبود که تغییر کنه نه کوچیک می شد نه بزرگ .به خودم می گفتم وای همین یه ماه واسه من بسه .همه ماه دارند اما واسه اونا یه شب کوچیکه یه شب نصف نیمست یا اصلا نیست حتی شاید یه شب عاشقه یکی دیگه بشه و بره پیشه اون. اما برای من مال خوده خدمه. تو شب های بارونی تو شبهای برفی تو شبهای گرم همیشه با منه عوض نمی شه و بی وفا نیست که بره یه شب قهر کنه یه شب دیگه آشتی! شب و روز به عشقی که ماه دارم شاد بودم و خوش و حاضر نبودم با هیچ چیز توی دنیا عوضش کنم هر شب همه ی حرفام رو شادی هام رو ناراحتیهای خودمو رو باهاش می گفتم ودرد و دل می کردم عاشق شده بودم یه شب بارونی که خیلی دلم گرفته بود و در حالی که اشک میریختم قطره های بارون هم پشت پنجره قدرت نمایی می کردند هیچ چیز و هیچ جایی رو نمی دیدم فقط عشقم بود و خودم صدای بارون هم برای ما اواز دلنشینی سز داده بود همه چیز همون جوری بود که من می خواستم و من مثل همیشه داشتم براش حرف میزدم همه خواب بودند و سکوت زیبایی همه جا رو فرا گرفته بود اما یه دفعه صدای شکستن شیشه اومد و من سریع به بیرون پریدم و دیدم شیشه خورده توی خیابون ریخته با خودم فکر کردم نکنه دزد بوده ولی نه کسی نبود انگار یه شوکی بهم وارد شده بود اومدم دوباره با ماه خودم حرف بزنم که ... وای!!!!!! تازه فهمیدم برای کی حرف می زدم آره ماه نبود چراغ خیابون بود که دیگه شکسته بود خیلی ناراحت شدم از اینکه من دلم رو به چی خوش کرده بودم !!! ولی با خودم گفتم این ذهن و فکر ماست که خیلی مسائل رو برای خودش بزرگ میکنه و شاید اون چیزی که فکر میکنه نباشه ولی خوب غرق اون میشه از اون به بعد تصمیم گرفتم همه چیز رو در خودم جستجو کنم و اول خودم رو پیدا کنم عشق . محبت . دوستی . وفا و .... همه در وجود ماست که اون ها رو گم کردیم
نوشته پدرام ۱۶ ساله
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:38 توسط : محمد سیروس
نگاهی به درون
عشق حالتی از وجود است
عشق بیرون از ما نیست
بلکه در اعماق وجود ماست
نه ما میتوانیم عشق را از دست بدهیم
نه عشق میتواند ما را ترک کند
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : محمد سیروس
انگیزه زندگی
ببخش تا بدست آری
بباز تا برنده شوی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:18 توسط : محمد سیروس
دل دریایی
دریا
دریاست
چون ظرفیت دریایی دارد
درنگ کنیم
دل دریایی خویش را ببینیم
و دریا شویم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : محمد سیروس
عشق به عالم درون خود
بزای نشان دادن شادی خود میلیون ها راه وجود دارد
اما برای شاد بودن تنها یک راه وجود دارد
عشق ورزیدن
تنها عشق ورزیدن است که می تواند تو را از رنج و
درد و تاریکی برهاند و به اسمان شادی و روشنی
بالا ببرد
عشق داروئی است که روند بهبودی انسان را
سرعت می بخشد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:2 توسط : محمد سیروس
نجات عشق
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند:ثروت و شادی و غم و
غرور و ... روزی خبر رسید که بزودی جزیره به زیر اب می رود همه قایق
های خود رو اماده کردند تا جزیره رو ترک کنند اما عشق می خواست
تا اخرین لحظه بماند چون عاشق جزیره بود وقتی جزیره به زیر اب فرو
میرفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد
کمک خواست گفت:می توانم با تو همسفر شوم ؟
ثروت گفت:نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست دیگر
جایی برای تو نیست .
عشق از غرور کمک خواست گفت: نه نمی توانم تو را با خودم ببرم
چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی
عشق از غم کمک خواست غم با صدای حزن الود گفت: اه عشق
من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .
عشق سراغ شادی رفت اما اون انقدر غرق شادی و هیجان بود که
حتی صدای عشق رو نشنید . عشق نا امید شده بود ناگهان صدایی
سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد عشق انقدر خوشحال
شده بود حتی نام پیرمرد رو نپرسیدو سریع خود رو داخل قایق انداخت
و جزیره را ترک کرد وقتی به خشکی رسید پیرمرد به راه خود ادامه
داد و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر
بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی
شنهای ساحل بود رفت و پرسید ان پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد: زمان
عشق با تعجب گفت:زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد ؟
علم لبخندی زد و گفت :
تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:8 توسط : محمد سیروس
درک ادمها مستلزم همدلی با انان است
همدلی از همزبانی خوش تر است
باید همدلی را تمرین کرد
با همدلی به فهم می رسیم
و با فهمیدن به عشق
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:11 توسط : محمد سیروس
