باتلاق فکر
تا حالا توی باتلاق گیر کردید ؟
مطمئنا نه ! ولی همه به نوعی از اون وحشت داریم !!!!
و میدونیم اگه گرفتار بشیم رهایی از اون کار سختی خواهد بود
به نظر من چیزی که از همه مهمتره و شاید بهش توجه نمی کنیم میشه
بنوعی باتلاق فکر نام برد . افکاری که برای خودمون میسازیم و انقدر پرورش
و وسعت میدیم که در اون فرو میریم و برای رهایی متوصل میشیم به افکاری
که خود رشد داده ایم . حتما شنیدید دست و پا زدن تو باتلاق بیشتر ما رو فرو میبره
و با بی حرکت بودن فرو رفتن خیلی آروم خواهد بود.
شاید با رها کردن افکار بیهوده حتی برای مدت کم هم فرصتی طلایی برای
ما بوجود بیاره که مطمئنا در اضطراب و نگرانی استفاده کردن از این فرصتها
به مراتب خیلی خیلی سخت خواهد بود .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:39 توسط : محمد سیروس
دنیای دیگر
اینکه کجا هستی مهم نیست !!!
فقط این مهمه که روحت کجاست
شاید تغییر در نوع زندگی
در اوج گرفتن روح موثر باشه ؟
چیزی که هنوز تجربه نکردم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:34 توسط : محمد سیروس
حس قریب
حس قریب و نا آشنایی دارم نمیدونم چه حسی ؟ چرا نمیتونم بشناسمش ؟
چرا سالها با من غریبی میکنه ؟ چرا از درکش عاجزم ؟ سرم سنگینه ! انگار
روی بدنم اضافه ست !!؟ این چه دردیه که سرم رو اذیت میکنه ؟ و میخواد که
نباشه ؟ اگه نباشه چطور با این درد نا آشنا آشنا بشم ؟ اصلا اون درده ؟ یا
اینکه ... !!! اگه درده چرا لذتم داره ؟ مگه این نیست که همیشه درد درد بوده ؟
و لذتی نداره ! راستتی لذت چیه ؟ شاید همون درده ؟ شاید لذت همون عذابه ؟
شاید عذاب عذاب نیست و یک لبخنده ؟ و شاید لبخند همون اشکه ؟ اشک چیه ؟
اشک همون نشانه رنج و عذابه ؟ شاید رنج و عذاب همون احساس شیرینه ؟
شاید دوری و وصاله ؟ نه !!! این دو دو راه متتفاوتند !!! راستی به کجا میرسند ؟
اینقدر میرن که تصور نمیشه کرد و انگار راه دوتا بوده و مقصد یکی ! ولی چرا از هم
جداشون میکنم ؟ باز گفتم جدا !! و این جدایی همون ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:35 توسط : محمد سیروس
من ؟
ما بدون اینکه بخواهیم تو این دنیا پا گذاشتیم نه اتفاقی بلکه عالم
وجود هستی مقدر کرده که منی که الان هستم باشم !
واقعا کی هستیم ؟ این من کیه ؟
میشه دو جنبه در نظر بگیریم ۱ - جنبه مادی که همون جسم ماست
۲- جنبه غیر مادی که همون روح و احساس ماست
و این جسم ماست که روزبروز فرسوده و پیرتر میشه تا اینکه زمان
مرگ فرا برسه !!در این زمان سپری شده که اسمش رو گذاشتیم
زندگی روحمون تغییر مادی نداره و همون احساسی رو که در دوران
کودکی داشتیم تا مرگ مادی همراهمون خواهد بود و تنها احساسی
که میتونه روح رو رشد بده فقط عشق و دوست داشتنه عشق
بعد زمان و مکان نداره عشق فانی نیست و همیشه در عالم هستی
باقی میمونه باید روحمون رو با عشق و محبت رشد بدیم و شکوفا کنیم
عشق در دوران کودکی و در دوران کهن سالی تفاوتی با هم ندارند
این ما هستیم که از هم جداشون میکنیم فقط حیف که گاهی نمیتونیم این
احساس خوب رو در خودمون پیدا کنیم و بدنبال اون در دنیای بیرون خود
هستیم عشق در درون ماست باید اون رو بشناسیم و شکوفاش کنیم
با ارزوی رسیدن به این احساس شیرین !!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:48 توسط : محمد سیروس
بهشت
شادبودن عین دینداری و غمگین بودن عین بی دینی است
از نگاه من قدیسان به هیچ وجه مقدس نیستند چهره شان بسیار
غمگین بی روح و مرده است .چگونه ممکن است به معرفت خدا
رسیده باشند ؟ اگر معرفت خدا چنین غمی به بار می آورد بی ارزش است .
مسئله رفتن به بهشت نیست .آموختن هنر در بهشت بودن است
در هر جا که باشی باید عصاره ی لحظه ی اکنون را برگرفت .
فقط عصیانگران میدانند زندگی چیست و خدا چیست زیرا خدا هسته ی
زندگی است و در حقیقت خدا و زندگی مترادف هم هستند .
اشو
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:31 توسط : محمد سیروس
جاده زندگی
بزرگترین اشکال ما ادمها اینه که دوست داریم ثابت و ساکن باشیم
وحشت داریم از تغییر چون میترسیم موقعیت هایی رو که هر چقدر
هم کم باشه از دست بدیم چقدر رفتن و بیقراری و بی تابی و تغییر
رو دوست دارم حرکت درجاده زندگی که پراز پیچ وخم ودست اندازه
جاده زندگی نمیتونه صاف و هموار باشه اگر به فرض هم اگه باشه
خیلی زود برامون تکراری و یکنواخت میشه و بخواب میریم
خواب رفتن همانا و از بین رفتن و نابود شدن همانا
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : محمد سیروس
اتفاق
گاهی اتفاقهای کوچک و شاید کم اهمیت
موجب تغییرهای بزرگ در زندگی ما می شود
و اگه قبول داشته باشیم ذات هستی هدایت کننده
آنهاست دیگه از رخدادهایی که از نظر ما خوشایند هم
نیست کمترناراحت خواهیم شد و زمین زمان رابهم نمی دوزیم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:14 توسط : محمد سیروس
ایکاش
ایکاش غمها غم نبود و لبخندها لبخند بود !
ایکاش دروغها دروغ نبود و راست ها راست بود !
ایکاش زنجیرها زنجیر نبود و گردن حلقه ای !
ایکاش پا بندی نداشت و خاکها خاک بود !
ایکاش زنجیر حلقه ای نداشت و قفس نرده ای !
ایکاش دلها دل نبود و سوختنها سوختن بود !
ایکاش جداییها جدایی نبود و وصلها وصل بود !
ایکاش چشمها چشم نبود و گوشها گوش بود !
ایکاش منها من نبود و هیچها هیچ بود !
ایکاش ! ایکاش !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:46 توسط : محمد سیروس
بی نام نامی
گر که گمنامی همنشینی به هر نامی
گر شدی نامی دگر نیستی به هر نامی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:49 توسط : محمد سیروس
لغزش
همه عاشق کوهند و کوه عاشق عاشق
کوه عاشقی است استوار و پایدار وسیع و بلند
در عین ایستادگی متواضع و فروتن
شکوه و گلایه درد دل تنهایی خودمون رو باهاش تقسیم می کنیم
هر کسی رو با شور و عشقی بی پایان در دل خودش جای میده
خستگی براش معنی نداره و باهاشون ارتباط برقرار میکنه
تمام اینها رو در خودش میریزه و جمع میکنه
اگه زمانی برسه که به هر دلیلی این ارامش از بین بره
کی میتونه اون رو آروم کنه و فقط مدت کوتاهی مثل خودش باشه ؟
اون همه ارامش تبدیل شده به آتشفشان خروشان
و وقتی کسی نتونه لحظه ای فقط ناراحتی اون رو باخودش تقسیم کنه
اتشفشان نا خواسته فوران میکنه دیگ نمیشه کنترلش کرد
اطراف رو از بین می بره و همه سرزنشش می کنند !!
ولی واقعا از دل کوه خبر دارند ؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:39 توسط : محمد سیروس